أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
172
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) را قطاعى نيكو از ولايت روم بداد و او را وزير خويش گردانيده همهء كار خود به او سپرد . جبله در آنجا مقيم شد در اقبالى تمام . بعد از چند روز امير المؤمنين عمر حذيفة اليمان ( 184 ) را نامزد رسالت ملك هرقل كرد و به دو نامهاى نوشت و او را به دين اسلام خواند . حذيفه از مدينه به روم رفت . چون پيش ملك هرقل رسيد نامه بداد و تبليغ رسالت كرد . هرقل ابا نمود و اجابت نكرد . در اثناى محاورت گفت : اى عرب ، نزديك پسر عمّ خويشتن شو كه نزد ما آمده ، ترك شما و دين گفته و دين ما اختيار كرده . اگر دين شما استوارى داشتى ، جبله كه بدين فرزانگى است به دين ما نيامدى . حذيفه از پيش هرقل بيرون آمد و بر در سراى جبله رفت . آن قاعده و تجمّل و خدم و حشم كه بر در سراى جبله ديد زياده از آن بود كه بر در سراى هرقل ديده بود . پس ، دستورى خواست و دستورى دادند . چون درآمد جبله را ديد بر تختى زرّين نشسته و تاجى بر سر نهاده مرصّع به ياقوت و زبرجد ، به زيبايى و خوبى تمام بر تخت [ 163 ] تكيه كرده . چون حذيفه را ديد نيكو پرسيد و كرامتها كرد ، لطفها نمود و نزديك خويشتن بنشاند . پس ، از حال امير المؤمنين عمر و اصحاب و اخيار ياران و اتباع او تفحّص نمود و حذيفه يك يك اعلام داد . حذيفه گويد كه چون نزديك او بنشستم نيك نديده بودم كه بر چه چيزى مىنشينم . بعد از آنكه نيك تأمّل كردم كرسى زر بود كه بر آن نشسته بودم . زود برخاستم و بر زمين نشستم . جبله تبسّم كرد و گفت : چون دل پاك باشد هر جامهاى كه بپوشى و هر موضعى كه بنشينى تفاوت نكند . گفتم : رسول خدا محمّد مصطفى ( ص ) مردان امّت خويشتن را از لباس زر و استعمال آن نهى كرده و ليكن ويحك اى جبله ! چه چيز تو را بر آن داشت كه ترك دين اسلام بگفتى و از ولايت و زاد و بوم و منشأ و مولد خويشتن بيرون آمدى ؛ بعد از آنكه شرايط اسلام آموخته ، قرآن خوانده و فرض حجّ گزارده بودى ؟ گفت : ويحك اى حذيفه ! بر تو نرسيده است و تو نشنيدهاى كه عمر با من چه كرد ؟ مىخواست در آزارى كه بازارى را كردم از من قصاص بستاند و او را با من برابر داند . [ 164 ]
--> [ ( 163 ) ] ب : بخت . [ ( 164 ) ] ل . چ . م : و او را به من يكسان گرداند .